عمر شما از زمانی آغاز می شود که سرنوشت خود را در دست بگیرید. کوروش بزرگ.

تک جمله های من

  • مختار و مشایی - خبر: حسن الله وردی‌نژاد دبیر کل حزب اسلامی رفاه و عضو ارشد جبهه تحول گرایان ولایی: *احمدی‌نژاد «مختار» است و مشایی «سردار کیان» اوست.* پس از خبر: امیدوارم ...

یکشنبه ۱۴ اوت ۲۰۱۱

خوش خبری

8 پیام(خونه نیستم،پیام بذارید خوشحال بشم)
شیرین تر از این چیزی نیست که بیایی ای میل ت رو توی غربت باز کنی تا چیزی برای کسی بفرستی ناگهان خبر برسد خوشگلی که قرار بود ششم شهریور بیاد ناغافل از راه رسیده و نازنین دایی اش را(چقد من خودمو تحویل می گیرم) غافلگیر کرده است. این خانوم خانوما اسمش "یانا" هست و امروز به دنیا اومد .

جمعه ۱۲ اوت ۲۰۱۱

حال من و فال خواجه

6 پیام(خونه نیستم،پیام بذارید خوشحال بشم)
درود به دوستان
 گرفتارم، اگر کمتر می نویسم ننوشتن هایم را با نوشتن های دیگری جبران می کنم. کمی صبر کنید هم نوشته ی جدید خواهم گذاشت هم احتمالا به خانه ی نو اسباب کشی خواهیم کرد. نیاز به تسلا داشتم با حافظ بزگ مشورت کردم دو بیت بالا آمد. تفسیر با شما....

یکشنبه ۷ اوت ۲۰۱۱

روزخبرنگار

13 پیام(خونه نیستم،پیام بذارید خوشحال بشم)
هفدهم مرداد 1390 (روزخبرنگار) جای خیلی از دوستان و همکاران در کنارم خالی است. این روز را به سیامک در یک سال و دو روزگی نبودنش، به عارف برای دومین ماه نبودنش و به همه ی آنها که نبودن شان مانند بودن است تبریک می گویم، نباشید تا همیشه باشید.
گیله مرد 

جمعه ۵ اوت ۲۰۱۱

دیگر نمی خواهم تورا...

5 پیام(خونه نیستم،پیام بذارید خوشحال بشم)
دیگر؛

نمی خواهم تو را،


چون بیش آزردی مرا


تهمت زدی هر روز و شب


هم حرف بد، هم افترا


ای جان من،


جانان من


ای دین و هم ایمان من


من خسته ام دانی چرا !


دیگر زبان بند و کمی


آخر رسان این ماجرا


من بیش دل خونت شدم


معشوق و مجنونت شدم


از دل برون کن مهر من


خالی کنم این سینه را


هرگز نبودی یار من


همراه من، غمخوار من


آسان به چنگ آوردی ام


آسان تَرک دادی مرا


دیگر برو،


شاید بس است


در انتظارت یک کس است


پیروز باش و پایدار


سرزنده و امیدوار


ما پیش از این هم اندکی


رنجور و نالان بوده ایم


پس بعد از این هم نازنین


در پیله ی خود سر برم


غمخانه گردد این سرم

چون بعد ازین یادت کنم؛

نی ناله خواهم کرد و نی،


افغان و گویم کاو چرا..................؟


چهاردهم مرداد90

سه‌شنبه ۲ اوت ۲۰۱۱

غم نان/ بحر طویل

5 پیام(خونه نیستم،پیام بذارید خوشحال بشم)
گفتا که رئیس؛ نیست کسی گشنه و کس نیست در این ملک، که شب نان و کمی قوت ندارد، همه در نعمت و ناز و همه در راز و نیاز و همه سرحال و خوش و خرم و شادند، دمی چشم بچرخانده و دیدیم، که ای وای خدایا زچه رو هر چه بگردیم به آفاق و بسی سیر کنیم، هیچ نبینیم دگر مفلس و نادار و گدا، بس که به ما داده و خوردیم و به دل کفر بگفتیم و ز این مرد که یکدل بود و مهر بورزد، شب و روز ناله و افغان ز خدا کرده و بد گفته وگاهی چقلی نیز نمودیم..

خدا را، خدا را ز ره لطف و کرم ده به من تنگ نظر چشم بصیرت، که بصیرت بکنیم، نیک ببینیم، که این شخصیت نیکمرامی که کند خدمت ما مردم و ما هیچ ندانسته همه روز و شب و صبح سحر در پی یک حرف عبث غیبت او کرده و از خدمت او غافل و هم دیده به روی گنه خویش ببستیم، دگر توبه کنیم، حرف عبث یاد بریم و کمی هم بوی ز انصاف بریم و بکنیم شاد، دل بنده ی یکدانه ی ان پاک خدا را...

الغرض تا که چنین فکر و سخن در دل خود ساز بکردیم و همی شکر و بسی نیک نظر کرده، بدیدیم که در مترو و تاکسی و اتوبوس و خیابان همه در حال نزارند و ندارند به لب خنده ای و هیچ نوازش نکنند شاخه گل مریم و نرگس و کسی دست نوازش به سر دخترک فال فروشی نکشد، وای از این فکر خراب من و این ایده ی بد! دخترک فال فروش نان و کمی نیز پنیرو دو سه تا گوجه، کمی سبزی و هم اغذیه و اشربه ی رنگ به رنگ دارد و خوش از همه ی برکت و هم مکنت ناداشته اش باشد و در دل ز خدا هیچ نخواهد، به جز از سایه سر یک پدر و مادر خوبی که کشد دست، به گیسوی سیاه و تن رنجور و به یک بوسه ای تیمار کند، مشکل ما نیست در اینجا و برفتیم به خان دگری...

القصه ز نو از سر صبر تا که به اطراف نگه کرده و هم سیر نمودیم، اتوبوس بود و همه مردم بسیار که انگار که انگار در ان مهلکه گشتند گرفتار و نه راه پس و هم پیش ندارند و دگر چاره که با تاکسی ومترو به سفر رفته و آرام سوی خانه روند، آه که از بخت بد ماست که یارانه بدادند و کمی نیز گران کرده بهای سفر مترو و تاکسی و یکی گفت نه و از بن و بیخ منکر آن گشته و تکذیب نمود، ما ز سر سرخوشی و دلخوشی خود بدهیم پول زیادی و به راننده ی تاکسی بکنیم لطف و کمی غر بزنیم..

قصه ی ما نیست تمام، نان بخوریم و کمی هم نیز هوا، خانه ی ما نیست ز آن مردم نادار جدا، شکر کنیم، شکر به درگاه خدا، کاین همه از لطف و کرم داده به ما، قدر بدانیم و شویم شاکر و هی هلهله و شادی کنیم، چون که قلم خسته شد و نیست مرا حال و هوایی که دگر از همه خوبی بنویسم، به تو از بهر محبت بکنم نیک دعا، زنده بمانی و شوی شاد و همه شاد کنی، یار تو الله بود، بار خدایا ز ره لطف توان ده که دلی شاد کنم، روز و شبم باز تو را یاد کنم، آه که خواننده ی من آرزویم هست سلامت شوی و من به خدایت بسپارم .

فال حافظ

2 پیام(خونه نیستم،پیام بذارید خوشحال بشم)

دوشنبه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

گزینش نام ایران/ برای اطلاعات عمومی


 تا اوایل قرن بیستم، مردم جهان کشور ما را با نام رسمی" پارس یا پرشین" می شناختند، اما در دوران سلطنت رضاشاه حلقه ای از روشنفکران باستان گرا مانند سعید نفیسی،محمد علی فروغی و سید حسن تقی زاده با حمایت مستقیم رضاشاه گردهم آمدند که نام کشوررا رسما به "ایران" تغییر داده وبه این منظور اقداماتی انجام دادند. بحث رجعت به ایران باستان و تاکید بر ایران پیش از اسلام قوت گرفته بود،"سعید نفیسی" از مشاوران نزدیک رضاشاه به وی پیشنهاد کرد نام کشور رسما به "ایران" تغییر یابد، این پیشنهاد در آذر ماه 1313 شمسی رنگ واقعیت به خود گرفت. سعید نفیسی یادداشتی را که از نظر می گذرانید، مقاله ای از سعید نفیسی در روزنامه اطلاعات است که بعد از رسمی شدن عنوان ایران، دلایل و توجیه تاریخی و فرهنگی این انتخاب را با عموم مردم در میان گذاشته است.مقاله سعید نفیسی :

کسانیکه روزنامه های هفته گذشته را خوانده اند شاید

جمعه ۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

اویارقلی در تازه آباد

15 پیام(خونه نیستم،پیام بذارید خوشحال بشم)
سلام خان بابا

خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟

خداروشکر، من هم بد نیستم، شکر خدا کم کم دارم بهتر می شم. می دونی خان بابا؟! بالاخره بعده یه عمری آلاخون والاخونی این مراد آباد همون جور مونده، یادته پارسال پیرار سال بهت گفتم می خوام آخره عمریه رو برم تو یکی از دهاتای اطراف یه جای دنج پیدا کنم زندگی کنم؟ آره همون وختی که این دارو دسته ی گل ممد و باباخان خون به دل همه کرده بودن و هنوزم دارن می کنن، هرچند اون وختا همینجوری از روی عصبانیت یه حرفی همچین زده بودم، ولی بعدش اومدم گفتم خان بابا پشیمون شدم و دیگه اصلا یادم رفت که همچین قصدی داشتم ولی چن روز پیشا یه اتفاقی افتاد که هنوز داره سرم همینجوری گیج می ره..

خان باباجان؛

چن روز پیشا کنار قهوه خونه ی رجب قهوه چی رو تخت نشسته بودم داشتم با برو بچه های ده اختلاط می کردم، یه هو از تو آسمون یه کبوتر سفید پیدا شد و اومد نشست کنارم، دیدم برام نامه اورده، باور نمی کنی خان بابا!! نامه رو که باز کردم توش نوشته بود:اویارقلی جان بیا ده" تازه آباد" اونجا می خوایم تو رو بکنیم" سردسته ی اویارهای تازه آباد"! خدایی داشتم می ترکیدم، اولش با خودم گفتم نه..... من مراد آباد رو ول نمی کنم برم تو تازه آباد، تازه آباد هر چی باشه یه ده اجنبیه، من عمری داد و هوار راه انداختم که قاطی اجنبی ها نمی شم حالا خودم بشم نوکر اجنبی ها ؟!! نه نمی رم، راستش بعد که اومدم خونه به ننه م گفتم ، ننه گفت بچه مگه عقلت کمه؟ دلت به یه "قنات مراد آباد" خوش بود که اونم خشک شد و دیگه نمی تونی" اویاری" کنی، حالا برو ننه، شاید خوب باشه، شاید بتونی دووم بیاری و زندگی کنی، خدا رو چی دیدی شاید دست نومزدت" گل پری" رو هم گرفتی و رفتی اونجا با هم زندگی کردین، نمی دونم دیگه خدایی خان باباجونم این مخ م جواب نمی ده، از یه طرف موندم اگه نرم چار صباح دیگه پشیمون می شم، از طرف دیگه هم اگه برم ننه و این ده مراد آباد رو به کی بسپرم؟ خدایی درسته که ما تو مراد آباد کاره ای نیستیم؛ اما مراد آبادیا به خاطر تو هم که شده خیلی احترام ما رو دارن، حالا بماند که تو بعضی از کار مام کمک شون می کنیم بی مزد و منت، ولی می دونم این احترام گذاشتن بیشتر به خاطر گل روی خان باباس نه هیچ چیز دیگه...

خان بابای خوبم، نمی خواستم این بار از اوضاع مراد آباد چیزی بگم ولی می ترسم بعدها که دیدمت گله کنی و بگی چرا بهت نگفتم برای همین خلاصه و مختصر برات می گم که باباخان و گل ممد بدجوری زدن به تیپ و تاپ هم، مم صادق و میرز علی چوپون و بقیه هم فعلا چسبیدن دو دستی به باباخان، عمو یارقلی هم این روزا آروم آروم اظهار فضل می کنه، یه عده راه افتادن می گن باید عمو گل مراد و عمو سبزعلی هم بیان تو مراد آبا آفتابی شن، آخه می دونی خیلی وخته هیشکی هیچ خبری ازشون نداره، دیگه از عمه قزی و مش جواد ماس بند هم که چن وخت پیشا گفته بود هی هندونه زیر بغل ادمای کوتوله نذارین هنوز خبری نیست...

حرف زیاد تو دلم تلنبار شده، بذار هر وخت رفتم تازه آباد اون جا دیگه اینقذه مشغولیات ندارم، دیگه از دارو دسته ی گل ممد و داش قلی و داش نقی هم خبری نیست، همه شو یه جا برات می نویسم.

قربون خان بابای خوبم برم: اویارقلی

سه‌شنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

من و این همه خوشبختی؟ محاله....

6 پیام(خونه نیستم،پیام بذارید خوشحال بشم)
راستش نمی دانم چه طور شروع کنم!! این روزها با پیشنهاد اغواکننده ای روبرو شده ام که حتی به خواب هم نمی دیدم، دارم انگار خواب می بینم، فکر کنید عمری بخت از شما رمیده باشد، حالا درست در گیج ترین حالات، پرنده ای بر شانه های تان می نشیند و می خواهد بخت رمیده را بازگرداند!؟ شما باشید چه می کنید؟ فریاد می کشید؟ غش می کنید؟ هوار و داد راه می اندازید؟ من که این روزها انگار خواب زده ام یا اینکه دارم خواب می بینم، رویای این روزهای من خواب شیرینی است که حتی که اگر عملی نشود  به خواب دیدنش می ارزد، ببخشید که بیشتر از این نمی توانم چیزی بگویم، خواستم بی خبر نگذارمتان، در روزهای آینده احتمالا نهایی خواهد شد که اگر شد! در شادی ام سهیم تان خواهم کرد.
                           از دوستان عزیزم که دایما برایم آرزوهای خوب می کردند سپاسگزارم.

چهارشنبه ۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

زندگی شیرین می شود...

18 پیام(خونه نیستم،پیام بذارید خوشحال بشم)
درود/نه اینکه فکر کنید بلیت بخت آزمایی ام برنده شده؛ اما زندگی شیرین می شود، چه طوری؟ عرض می کنم!!

یکم: آدم ساده ای هستم، باهمه ی صفت های یک آدم ساده، در نظر بگیرید، 5 ماه بدترین عذاب و شکنجه ی روحی را تحمل کردم تا طفلی را که پا به پا دست اش را گرفته و تاتی تاتی برده بودم روی پا بایستد، حالا این نوزاد کمر راست کرده و روی پا می ایستد. امروز اولین شماره ی نشریه ی ...... را که از ابتدای درخواست مجوز تاکنون خون دلها خورده بودم چاپ شد، در صفحاتی کم و البته به تیراژی خاص!! اما همین که این نهال بار داد بسیار خوشحالم، به همه ی خون  جگر خوردن با مدیرعامل "چیزندان" می ارزد، آخ که دلم می خواست امروز یکایک شما دوستان در چاپخانه بودید و در نتیجه ی کارم با من شریک می شدید، همانطور که چند ماه اراجیف نویسی مرا با مهربانی تحمل کردید... دوستتان دارم.

دوم: نزدیک به پنج ماه پیش در ابتدای حضورم به آقای مدیرعامل عرض کردم: حاج آقا این سایت شما هیچگونه قابلیت برای استفاده ی مورد نظر تان ندارد. به نظرم از ابتدا سایت جدیدی طراحی کنیم بهتر است. ایشان می خواست با ماستمالی و نوکرم چاکرم سایت مرده را زنده کند، خریدن چند باره ی هاست و چندین باره ی دامین هم افاقه نکرده و سودی نبخشید، هفته ی گذشته دوباره صلاح خواست و انچه را که ماهها پیش گفته بودم تکرار کردم و یاد اوری، که این مبالغی را که گاه و بیگاه پرداخته و نتیجه نگرفته اید تقریبا قیمت یک سایت جدید است. حالا بعد از پنج ماه جنگ اعصاب و چندین بار پیش رفتن تا مرز سکته! راضی شد و دیروز قرارداد طراحی امضا و امروز مبلغ پیش قرارداد پرداخت شد، کاش حاج آقای ما می فهمید برای چه چیزی به من حقوق می دهد!

سوم: اوضاع روحی و شخصی ام هم با بار دادن این دو نهال رو بهبودی است و مطمئنا بهتر نیز خواهد شد؛ اما اتفاقات دیگری نیز در شرف وقوع است که یقینا کمک خواهد کرد تا مطالب گیله مرد روز به روز قابل تحمل تر شود، از اینکه دوستان خوبی دارم به خودم می بالم و گاهی غّره نیز می شوم. هیچ سرمایه ای بهتر از دوستان خوب و وفادار نیست، شرمنده ام که اینترنت وطن باعث جدایی بسیار از خوانندگان عزیزم از جمع دوستانه  ی مان شده، امیدوارم در آینده ای نزدیک چاره ای بیاندیشیم.

چهارم: تاکسی نوشت؛ همیشه فکر می کردم اگر روزی اتومبیل نداشته باشم احتمالا خواهم مرد؛ اما دارم کشف های جدید می کنم، هر چند عبور مرور با وسایل عمومی این روزها سختی های خاص خود را دارد؛ اما آنچنان بد هم نیست. به لحاظ اینکه منزل تا محل کار بیش از یک ساعت در راه هستم گاهی انچنان چرت هایی در تاکسی/مترو/ اتوبوس می زنم که تمام روز بی نیاز از خواب هستم. اگر در این میان سوژه ای، شعری یا نوشته ای هم به ذهنم برسد که  نور علی نور می شود.

نتیجه ی اخلاقی: هادی جان، ترنگ، باران، سینا، آمیرزا، پروانه ، نرگس و ....... نگران نباشند! جنون ادواری را تا اطلاع بعدی در جایی حبس کرده ام. دعا کنید به فن قفلسازی آشنا نباشد.

پیام اخلاقی: گیله مرد کوچکتر از آن است که پیام اخلاقی بدهد ؛ اما......

پی نوشت: دیدید تا حالا؟ این "امّای" آخر پیام اخلاقی ها همیشه کار رو خراب می کنه.... :-)) 

گیلان درگذر تاریخ

استان گيلان با مساحت 14711 كيلومتر مربع در ميان رشته كوههاي البرز و تالش در شمال ايران جاي گرفته است. اين استان به واحد جغرافيايي جنوب درياي کاسپین تعلق دارد و با استان هاي اردبيل در غرب، مازندران در شرق ، زنجان در جنوب و كشور استقلال يافته آذربايجان و درياي کاسپین در شمال هم مرز و همسايه است. رود سفيد تمشك كه بين چابكسر و رامسر جاري است،‌ آن را از استان مازندران جدا مي كند.

تاريخ گيلان با تكيه بر پاره اي اشاره ها و كاوش هاي باستان شناختي به دوره پيش از آخرين يخبندان (‌ بين 50 تا 150 هزار سال پيش ) مي رسد . با مهاجرت آريايي ها و ديگر اقوام به اين سرزمين ، از آميزش مهاجران و ساكنان بومي منطقه ، قوم هاي جديدي پديد آمـدند كه در اين ميان دو قوم «‌ گيل » و « ديلم » اكثريت داشتند . از همان آغاز ، فرمانروايان اين قوم ازآزادي كامل برخوردار بوده اند و هيچ گاه در برابر بيگانگان و يا در مقابل حكمان ديگر ، تسليم نشده اند و حتي به اطاعت دولت ماد در نيا مـده انـد . در قـرن ششم پيـش از مـيلاد ،‌ گيلانيان با كوروش هخامنشي متحد شدند و دولت ماد را سرنگون كردند . در زمان ساسانيان ، گيلان استقلال خود را از دسـت داد و اردشير بابكان به ياري ارتشي مركب از 300 هزار مرد جنگي و نزديك به 10 هزار سواره گيلان را تسخير كرد .

پس از پيروزي عرب هاي مسلمان بر ايرانيان ،‌ گيلان به مأمن علويان تبديل شد . در حدود سال 290 هجري قمري ، مردم گيلان و ديلم كم كم به مذهب علويان روي آوردند و در گسترش آن نيز كوشش بسيار كردند. سلسله ديلميان در دوران فرمانروايي خود به بغداد لشگر كشيدند و خليفه عباسي را شكست دادند . مغولان در زمان اولجايتو موفق شدند براي مدت كوتاهي اين سرزمين را تصرف كنند . گيلانيان در به قدرت رسيدن صفويان نقش مهمي را ايفا كردند.

در زمان سلطنت شاه عباس اول ،‌ گيلان استقلال خود را از دست داد . در سال 1071 هجري قمري ، قواي روسيه به دستور پتر كبير به گيلان حمله برد و رشت را تا سال 1145 هجري قمري در اشغال خود نگه داشت . گيلك ها در پيروزي انقلاب مشروطيت نيز سهمي عمده داشتند . آنها در سال 1287 هجري قمري تهران را فتح كردند . نقش مردم گيلان در نهضت ميرزا كوچك خان جنگلي نيز از نمونه هاي درخشان تاريخ اين سرزمين است .