سلام
این بارفقط برای خودت می نویسم، از گله و شکایت خبری نیست. هر چه هست صحبت از مهر است و وفایی که پاکِ پاک است.آری این بار فقط برای تویی می نویسم که آرزوهایت بوی شالی های شهرِ باران را می دهد و نفس هایت انگار آغشته به عطرِ بنفشه هایی است که فقط در کرانه ی خزر می روید.
سلام برتو؛ تویی که نوشته هایت گاهی به تلخیِ "لال دانه هایی " (1)است که در کودکی به جای "وَلش"(2) نوشِ جان کرده ام.
دوست من؛ دنیا پر است از کفتارها و کرکس هایی که به انتظار نشسته اند تا از باقیمانده ی نعشِ تکه پاره شده ی من ، تو وما سوری برپا کنند و دلی از عزا در آورند. آری حکایتِ ما حکایتِ غریبی است که خط کش هایی به کار افتاده اند تا خط هایی را دراطرافِ من ، اطرافِ تو ،اطرافِ ما رسم کنند و به چوب رنگ ها، منِش ها و روِشها از هم جدایمان کنند.
نازنین دوست؛ کودکی را یادت هست؟ له شدن قور باغه یی را زیر چرخ اتومبیل ها به یاد می آوری؟ شکستنِ لاکِ لاک پشت را چطور؟ نازنین؛ من ، تو، همان کودک هایی هستیم که روزگاری برای پاهای له شده آن قورباغه ولاکِ آن لاک پشت گاهی یادمان می رفت راه سفر قاشق از مسیر دهانمان می گذرد.
چه برما گذشته که اینک می بینیم و نمی بینیم، می شنویم و نمی شنویم، حس می کنیم و نمی کنیم، هرچه هست ریشه در مرورِ ایام و گذرِ زمان دارد. ما همان کودکان دیروزیم با این تفاوت که به داشته های ذهنی دیروزمان افزوده ایم و فلاسفه گفته اند:
"ماهیت انسان پس از موجودیت اوست"
من، تو ، اهل دیاری هستیم که مهد تفکر، سرای تعقل و خانه ی مردان وزنانی است که در همیشه ی تاریخ چشمانی روشن، دستانی گشاده برای بخشش، قلبهایی عاشق وقدم هایی استوار داشته اند .
ملالی نیست؛ می گذرد، چه در کرانه ی خزر و چه در کویر مرکزی ایران، آسمان برای نوازش موهای رشته شده ی آفاق آبیِ آبی است. نگرانی من برای آفاق هایی است که ساکنان آینده ی این خاک هستند.
روا مدار روزِ روشن آفاق های این بومِ کهن، آینده را با کج اندیشی من، کج اندیشی تو، کج اندیشی ما کابوسی ببیند که روز و شب بر گُرده هایشان سوار است، نه نمی پسندم و می دانم توهم نمی پسندی.
مهربان دوست؛ هرچه امروز بکاریم فرداهایی خواهیم دروید، روا مدار دُگم اندیشی من، دُگم اندیشی تو، دُگم اندیشی ما سرنوشت آیندگان ما را مانند شبِ تیره وتار کند.
گفتنی و نوشتنی بسیار دارم، از من نخواه که بیش از این بنویسم، تو خود اهلِ ذوق و هنر و ادبیاتی، استادان بزرگی را درک کرده ای، هوای شهرباران خورده ی مرا تنفس کرده ای، ماهیِ سپید دریای انزلی را نوش جان کرده ای، ازتو خیلی بیشتر از کسانی که انتهای دنیایشان بلعیدن یک " چی توز نمکی" است توقعِ روشنفکری دارم.
نازنین همکار، مهربان خواهر، تلخی نوشته هایم را به شیرینی لبخندهای آفاق ببخش و شیرین زبانیهای او را به جای افکار گاه مالیخولیای ام نیوش کن، باش تا روزگاری که دردی نباشد، نه برای من ، نه برای تو ونه برای آن دخترکِ ساکن" جزیره ی شیف" که تشتِ لباس های نشُسته بر سردارد تا برای شُستشو کنار خلیج نیلگون فارس برود.
برایت قلمی تواناتر از گذشته، روحی لطیف تر از بنفشه های ساحل خزر و روانی آبی تر از خلیج همیشگی فارس دارم، پایدارو سرفراز باشید؛ همچون قله ی دماوند، سَبز تر از جلگه های گیلان وخوشبوتر از شکوفه های بهار نارنج، برقرار باشید تا همیشه......
پ-ن-2- وَلَش: نام محلی تمشک در گیلان/لنگرودیها "بولوش"تلفظ می کنند.

