چندی پیش به دوستی گفتم: می خواهم برای همیشه بلاگ گیله مرد را تعطیل کنم . ناراحت شد و تشویق کرد بمانم و با نوشتن بحر طویل روزگار ما، اعلام کردم که خواهم ماند. این دوست خوش ذوق در جواب آن بحر طویل نوشته ی حاضر را برایم فرستاد . اینجا می گذارم بخوانید:
چنانچه بحر طویل قبلی را نخوانده اید اینجا کلیک کنید تا ابتدا ان را بخوانید
تاکه نوشتم که مرا قصد بود تا بروم زار زدی هم که بگفتی تو بمان باز بماندم، تو نوشتی:
خوشم آمد که دگر عهد نمودی نکنی قهر و بمانی به همینجا که کنی شاد مرا و دگران را و نویسی توبسی شیک از آن بنده و این "ابن بشر" آدم و حوای گنهکار و زنی پنبه ی هرمش تقی و مش حسن آقا، از آن کوچه ی پایین، تو گفتی که دگر از بد و زشتی خبری نیست ولی حیف ......
مگر جامعه آرام و روان است ؟ نکند عینک خوشبینی خریدی زدی برچشم، خدارا نکند بد شوی و هم که تو جو گیر شوی خوش بُوَدم تو به همان اسم و نشان هم که بمانی ، به هر حال چه خوب است تو هستی و بمانی به همینجا و نویسی ز بهشتی که همه خیر و پراز اغذیه و اشربه ی ناب و پری روی بهشتی، تو بمان و بنویس از همه درد والم و مردم بدکار که مستند و کنند خود به کمی حرف خلاصی !
به همان جوهرکم رنگ و همان کاغذ و هم آن قلم و ذهن پریشان، که در کس نتوان دید و امانت به تو داده است خداوند، نویس، نیک بدان حق ندهند مفت به کس،باش و بمان تا به روز سهمیه بندی که دهندت دو سه تا سهمیه ی کاغذ و هم دفتر و اندک سخن سهمیه بندی!!
دگر از غصه وغم هیچ نگویم که دلت پر شده، کافی است در این خانه و من نیز گذشتم، بگو از خوشی و هیچ میازار دلت را و بمان شاد و سلامت، مرا نیز ببخش نیک بدانم که تو را از خوشی گفتن، چه دشوار و بسی سخت بود باز بدانم که تو را خنده محال است و چه دلتنگ و ملولیم و غمین ، باز بپرسیم زهمان خالق یکتا که چه چگونه است کسانی بشوند شاد و بسی قهقه و شادی کنند، ما نتوانیم و ندانیم و توان گشت فراری و به سرگیجه اسیریم و دگرآه نداریم که سودا بکنیم وای دگر حال نمانده است کمی قال کنیم....
الغرض؛
گیله پسر باز بمان، خوب بخوان، نیک بدان، شادی و هم هستی و آواز بکن تجربه در دور سراسر همه باطل، دگرزندگی خود بکن وهیچ نگو ان حسن آقا و فلانی چه کنند و چه بکردند، بدانم که تو را نیست میسر، که تو باشی همه شب تا به سحر منتظر و نیک نویسی که بخوانند وبدانند و بمانند در این خاک سراسر....


