خوابیده بودم، خواب می دیدم یه هو خان بابا اومد سراغم وگفت:
اویار قلی؛ یه پیغوم بهت می دم جَلدی ببر به گل ممد برسون و برگرد و شروع کرد به پیغوم دادن، من که دیدم حرفاش زیاده گفتم:
خان بابا جون یه لحظه صبر کنین! من اینا رو، رو کاغذ بنویسم ببرم واسه گل ممد، خان بابا هم قبول کرد و آروم آروم گفت ومن نوشتم.
گل ممد، این اولین و آخرین باریه که بهت پیغوم می دم، یادت باشه این دهی رو که الان تو داری توش یکه تازی می کنی من و بقیه ی اهالی مراد آباد با خون ودل از دست شازده حمید و اربابای بزرگتر از اون درآوردیم. گل ممد این دهاتیا دیگه تا کی باید منتظر بشینن، ببینن اون آسیاب بادی رو که این همه وقت ده بالایی ها به قیمت ماست و پنیر و کشک اهالی "مراد آباد" قرار بود بسازن ونساختن و هی خلف وعده کردن و هی ساختن اونو به تعویق انداختن ببینن.
گل ممد؛ نمی دونم تو از کدوم خراب شده سر بر آوردی که حالا شدی همه کاره ی مراد آباد؛ اما هر چی باشه تو هم آدمی ، نیستی؟ خوب میون این مراد آبادیای با شعور این همه سال زندگی کردی می باید یه مویی از اینا به ارث برده باشی، نبردی؟ خوب تقصیر خودته از بس توی اون مُخِت خاک اره بوده تا الان نتونستی بفهمی ده بالایی ها تو مراد آباد فقط دنبال ماست و پنیر اعلا بودن تا ببرن تو خندق بلای زن وبچه هاشون بریزن.
گل ممد؛ بسه دیگه! تا کی می خوای به جای اسب و قاطرای جوون و سرحال بری از دهاتای اطراف خرای سیزده ساله بخری، بیاری تو مراد آباد! اونام هی زرت و زرت ببرن خلایق رو لب پرتکاه درک آباد به کشتن بدن، گناه دارن این آدما، یه خورده خجالت بکش، زمینای ده که همه بایر شدن، دیگه کسی گندم نمی کاره همه رفتن شهر و دارن فعلگی می کنن، یه عده ی دیگه هم سر از "اترک آباد" در آوردن و دارن اونجا مطربی می کنن، بقیه هم یا رفتن کافرستون یا اینکه تو دهاتای اطراف پخش و پلا مثلا دارن زندگی می کنن!!
گل ممد؛ می گن تو مهره ی مار داری، این "مشت علی اکبر" دیشبا داشت یه جایی ""نوطوق"" می کرد، می گفت گل ممد از هر انگشتش صد تا هنر می باره، گل ممد جان، این آدمای هُر هُری همینجوری ازت هی تعریف می کنن، آخر سر تو همینا به باد می دن، می دونی من همیشه از آدمایی که زیادی ازم تعریف می کردن متنفر بودم، آخه اینا فقط فکر اون" دوزار "مواجب بیشتر خودشونن، نه اینکه سیرمونی ندارن، وقتی که فرصت گیر میارن هی واسه ت خودشونو لوس می کنن تا یه خورده بیشتر از سهم اون قنات ده که خبر دارم دیگه ازش آبی درنمی یاد بهشون بدی!!
یادت باشه گل ممد، این مراد آبادی رو که تو الان تو مشتت داری روزگاری ما برای آبادیش کلی زحمت کشیدیم، حالا با حرفای صد من یه غاز هی دشمن درست نکن، هی اُردای ناشتا نده، آخه این که نشد صبح تا شب راه بری و هی حرفای گنده بزنی،مواظب باش همین روزا یهو دیدی ناغافل اومدم سراغ تو واون "باباخان" همچین با پس گردنی از تو ده انداختمتون بیرون، یه وقت فکر نکنی" خان بابا "دیگه پیر شده و زور این کارا رو نداره ها، همه ی زور و بازوی من همین جوونای ده هستن که می بینی، نیگاه نکن چیزی به تو دار ودسته ت نمی گن، اینا همونایی هستن که اگه بهشون بگم برن کافرستون و اترک آباد و ده بالا رو با خاک یکسان کنن به طرفه العینی اینکارو می کنن، خلاصه گل ممد یه خورده هوای این پیرمرد، پیرزنای مراد آبادو بیشتر داشته باش، گناه دارن اینا....
حرفای خان بابا که به اینجا رسید خمیازه ای کشید و گفت:
اویارقلی برای این دفعه بسه، البته دفعه ی بعدی وجود نداره که برای گل ممد پیغوم بدم، اگه خواستم پیغوم بدم باید به باباخان بدم، حالا این دفعه به گل ممد گفتم، صبر می کنیم ببینیم چی میشه برو بابا، برو بهش اینارو بگو و زود برگرد..
بلند شدم که برم، از بس هل بودم پام گیر کرد به پاشنه ی در داشتم سکندری می خوردم زمین که یهو از خواب پریدم، دیدم نه خان بابایی هست و نه نامه ای و نه حرف و حدیثی، البته از شما چه پنهون همینکه خواب خان بابا رو هم دیدم کلی ذوق کردم.
با احترام/اویارقلی