باران می بارید، آسمان هر چه در چنته داشت رو کرده بود.خیس و خسته در میدان سوت و کوری تنها مانده بود. مردی آمد! بر شقیقه هایش گردِ غبارراهی دور نشسته بود، چتر بر سر و رویش گرفت و به خانه اش برد. باران که تمام شد خداحافظی کرد ورفت. دیگر هرگز به یاد نیاورد روزی را که زیر باران لرزیده بود.......
نمایش پستها با برچسب باز باران،پیرمرد. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب باز باران،پیرمرد. نمایش همه پستها
۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سهشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)
فقط به خاطر یک نخ سیگار / محمود دولت آبادی در مراسم تشیع محمدرضا لطفی
فقط به خاطر یک نخ سیگار آرش گیلانی پور در حاشیه مراسم تشیع جنازه محمدرضا لطفی، انتشار عکسی از محمود دولت آبادی در کنار وزیر ا...
-
زنده یاد شیون فومنی دوست گلم " پدرام مژدهی" ازجوانان با فرهنگ و اهل شعر و ادب گیلان؛ شعر" میرزا قشم شم" اثر...
-
چندی پیش یکی از دوستان گیلانی مقیم اروپا در یادداشتی خواسته بود تا شعر" گیله لو" را برایش بنویسم. از آنچا که گیلان دارای تنوع گ...