خسته و کوفته اومدم خونه، داشتم روی ایوون به زخما و تاولای دستم نگاه می کردم که ننه اومد گفت:
بیا اویارقلی یه چایی بخور حالت جا بیاد ننه، گفتم: ننه این شغل اویاری هم بد نبودا! ننه گفت:
خوب حالا که نیست خوب کاری کردی اویارقلی امروز رفتی کمکِ مش رجبعلی قهوه چی دوکونه شو یه سر وسامونی دادین، چایی رو از دست ننه گرفتم و خوردم، نمی دونم چی شد که همونجا تو ایوون خوابم برد.
قلی چاپار داد زد: اویارقلی، اویارقلی بدو بابا بیا نامه داری، رفتم در خونه رو باز کردم، دیدم قلی چاپار با اون دوچرخه ی رنگ و رفته ی بیست وهشت ش در خونه واستاده، گفتم :